درد آشنای شاعر دل غصه های سخت!
پس کی بهار شعر تو را شاد می کند؟
دلتنگ جمعه های خزان خورده ای و سرد
اندوه در خیال تو بیداد می کند
باران به بام خانه دگر باره می رسد
پاییز را بهانه ی فریاد می کند
تندیس شاعرانه ی چشمان خیس را
در جای جای پنجره ایجاد می کند
چشمان رودسان تو گر خشک آبروست
هر چتر آب خورده تو را یاد می کند
اما تو باز شاعر دل غصه ای و باز
اندوه در خیال تو بیداد می کند
ذهنت هنوز گر به کمین سرایش است
صیاد عشق باش که آزاد می کند
از بند فصل فصل چنانت که بشنوی
شعر تو بید زمزمه در باد می کند